نویسنده :
فهیمه جون - ساعت ۱٢:٢۱ ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٧
سلام به تموم عزیزانی که با وجود نبودن طولانی مدتم فراموشم نکردن
تو این مدت اتفاقهای عجیبی افتاد دوستانی رو از دست دادم و دوستان جدیدی رو هم به دست آوردم ...
زندگی همینه دیگه اینجوریاس. یه روز خوب یه روزبد
نویسنده :
فهیمه جون - ساعت ۱۱:۳٩ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩
خیلی وقته که دوس دارم بنویسم اما هیچ بهونه ای واسه نوشتن ندارم روزهام بی هدف سپری میشه تموم زندگیم شده کار.دیگه پیشرفتها و موفقیتها هم شادم نمیکنه ....همه چیز تو زندگیم شده فقط مونا و شرکت و خونه همه چیز تو این سه تا خلاصه میشه
همیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
نویسنده :
فهیمه جون - ساعت ٩:٤٥ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۳
منم. منی که دیگر هیچ چیز را دوس نمی دارم
به نشان نارضایتی از امری تغییر پذیر
نفرت هم نمی ورزم به هیچ چیز
به نشان نارضایتی تمام عیار از امری تغییر ناپذیر
نویسنده :
فهیمه جون - ساعت ٩:٥۳ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٤
خدایا این روزهای سخت کی تموم میشه ....این تهدیدها ... این رقبای سرسخت ... این همه مشکلات کی قراره تموم شه دو هفته ای میشه که یه لحظه آرامش ندارم ... چاپ کتاب صنعت شده انگار سوژه استانی. چه دردسرهایی واسش کشیدم ... چون کوتاه نمی یومدیم راضی نشدیم رشوه بدیم راضی نشدیم از حقمون بگذریم جلوی گردن کلفتهای شهر واستادیم و از حقمون دفاع کردیم .. حالا شدیم سیاسی ... تهدید به خونه نشینی ... تهدید به اینکه دیگه حق هیچ کارفرهنگی رو نداریم .... همش تهدید... اما قانون چی میگه.قانون چون اونها واسه خوشون کسی هستن حق رو به اونها میده؟؟؟اگه اینجوریه عدالت چی میشه؟؟؟ اصلا حالا به چه جرمی؟؟ جرمی که فی سبیل الله کار کردیم جرم واسه اعتمادی که بیخود به این ارگانها داشتیم. گفتیم نه اونها که خصوصی نیستن شده پای دار هم برم از حقم نمیگذرم ... میخوام بجنگم,نمیخوام کم بیارم . خدایا مثل همیشه کمکم کن.یاد حرفهای مامان می افتم آروم میشه که غصه نخور همیشه لحظه آخر خدا نزدیکتر میشه. کجای کارم اشتباه بود غیر قانونی که نبود. دیگه جرعت حرف زدن نداریم میگن نمیشه با روسای یه شهر یه استان درافتاد..حتی اگه حرف زور بگن .خدایا مگه نمیگی مظلوم به اندازه ظالم گناهکاره.من نمیخوام مظلوم باشم نمیخوام راحت قبول کنم چرا همه میگن بگذر . از همه چیز بگذر.
..............کاش همه مشکلات دنیا مثل اون روزها بود. تنها غصه ای که داشتم قهر و جدایی مهدی بود حالا خندم میگیره.آره خودشم میگفت میخندی به این روزهات یه روزی.خندیدن این روزها هم عجیبه ...
نویسنده :
فهیمه جون - ساعت ۱۱:٤٩ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱
فرشته، اومدی از دور، چطوره حال و احوالت؟
یکم تن خسته ی راهی، غباره رو پر و بالت!
فرشته ،اومدی از دور، ببین از شوق تابیدم !
می دونستم می آی حالا، تو رو من خواب می دیدم!
چه خوبه اومدی پیشم، تو هستی این یه تسکینه !
چقدر آرامشت خوبه ، چقدر حرفات شیرینه !
فرشته ، آسمون انګار، خلاصه س تو دو تا بالت!
تو می ګی آخرش یک شب ، میان از ماه دنبالت !
میان، می ری ، نمی مونی ، تو مال آسمونایی !
زمین جای قشنګی نیست ، برای تو که زیبایی !
تو می ری...آره می دونم ! نمی ګم که بمون پیشم!
ولی تا لحظه رفتن، یه عالم عاشقت می شم
نویسنده :
فهیمه جون - ساعت ۱٢:٢۱ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٥
یه مدتی نبودم خیلی ها منو با کامنتهای پر مهرشون شرمنده کردند توی این مدت داغون نبودم روزهای بدی رو نداشتم خوب بود خداروشکر... به تموم چیزهایی که میخواستم رسیدم اما واقعا دیگه واسم جذابیتی ندارن نمیدونم چرا هیچ چیز دیگه واسم زیبا نیست هیچ چیز دیگه عشق دوست داشتن و عاشق شدن برام مهم نیست دلم واسه هیچ کس تنگ نمیشه هیچ حسی ندارم دیگه با احساسات رابطه ای ندارم تنهام و........
نویسنده :
فهیمه جون - ساعت ۳:٠٩ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه ای خدا ی قادر بی همتا
یکدم ز گرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینه من بینی
این مایه گناه و تباهی را
دل نیست این دلی که به من دادی
در خون تپیده آه رهایش کن
یا خالی از هوی و هوس دارش
یا پای بند مهر و وفایش کن
تنها تو آگهی و تو می دانی
اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشایی
بر روح من صفای نخستین را
آه ای خدا چگونه ترا گویم
کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گویی امید جسم دگر دارم
از دیدگان روشن من بستان
شوق به سوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزش
از برق چشم غیر رمیدن را
عشقی به من بده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
یاری به من بده که در او بینم
یک گوشه از صفای سرشت تو
یک شب ز لوح خاطر من بزدای
تصویر عشق و نقش فریبش را
خواهم به انتقام جفاکاری
در عشقش تازه فتح رقیبش را
آه ای خدا که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستی را
راضی مشو که بنده ناچیزی
عاصی شود بغیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرشکش را
در پای جام باده فرو بارد
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرابشنو
آه ای خدای قادر بی همتا
نویسنده :
فهیمه جون - ساعت ۱:۱٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٧
شعر شیطان من جوابیه شعر یکی از دوستان هستش که ایشون هم نام شعرشون همینه و پاسخ شعرشون رو با چند بیت شعر بهشون تقدیم میکنم .. از نظراتتون سپاسگزارم و استفاده میکنم
گفتی به من شیطان من، من با تو شیطانی شدم
شعرم دوباره جان گرفت من در تو زندانی شدم
تو از خدا ترسیده ای من از تو میترسم ولی
در بند شیطان گشته ای ، من با تو روحانی شدم
شیطان، خدایی می شود با عشق پاکت نازنین
از کفر با من دم مزن زیرا که عرفانی شدم
من از سحر بیزارمو هر شب به یادت زنده ام
شمع دل شبهای من ، من با تو نورانی شدم
حال، فهمیدی چراآدم فریبم می خورد؟؟؟
با سیب سبز باغ تو حوّای ایرانی شدم
گفتی که بارانی بشو باش و ببار و ریشه کن
باران که نه ، سیلاب نه ،دریای طغیانی شدم
ای ماه من ، ای مهربان ، روحم ربودی از بدن
این روح و این جان مال تو من بر تو قربانی شدم
با تو همیشه دلخوشم بی تو نماند جان به تن
گر تو نباشی با دلم مهدی، فغانی میشدم
← صفحه بعد